خرید بک لینک
بسم رب الحسنین(ع) نتایج نهایی اومد و تکلیف من هم مشخص شد و پروژه ی پر استرس و تنش زای کنکور به سلامتی و با پایانی خوش تموم شد. نتیجه ی ما هم این شد: مهندسی عمران - دانشگاه تهران ما قرار گذاشته بودیم با بچه ها تهران قبول بشیم ولی به طرز عجیبی همه امیرکبیر قبول شدن :( و اینجاست که باید بخونم: "من مانده ام تنهای تنها". ولی خب الحمدلله خودم تهرانی شدم و کارم به پایین تر نکشید. ان شا الله دیگه باید آماده بشم برای کوچ به تهران و شروع زندگی جدید. خسته شدیم از این همه یکنواختی. خدایا ازت عاجزانه میخوام کمک کنی تا با چشم باز وارد دانشگاه بشم و با چشم باز هدفِ عالیِ خودم رو دنبال کنم و اگر 30 سال دیگه زنده بودم و پشت سرم رو دیدم مطمئن باشم بهترین مسیر رو برای خدمت به خودت و مخلوقاتت و دینت انتخاب کردم و موقع مرگ هم ناکام از جامِ یقین نباشم. و برای دیدارت مشتاق ترین فرد باشم:) آمین بحق مولانا صاحب العصر(ع)

برچسب: نویسنده: شیدا کاظمیان تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 15:21

بسم رب الحسنین(ع) سلام به شمایی که لطف کردی و به من سر زدی و داری میخونی. دارم وسایلم رو جمع و جور میکنم که امروز بعد از ظهر حرکت کنیم به سمت تهران و کم کم آماده ی دانشجو شدن بشیم.واقعا یک مخلوطی از حس های مختلف رو در خودم احساس می کنم. اولیش حس دلتنگی برای خونه و خانوادست که امیدوارم هر چه زودتر عادت کنم به شرایط چون آدم باید دل کندن رو یاد بگیره حتی اگر خیلی سخت باشه. دومین حسی که شدیدا دارم حس کنجکاویه. دانشگاه چیه؟ روابط استاد و دانشجو چجوریه؟ جو چجوریه؟ و تعداد زیادی سوال دیگه ( البته این سوالا یک istj مثل من رو واقعا اذیت می کنه چون آدمایی با این تیپ شخصیتی باید همه چیز رو از قبل برنامه ریزی کنن). سومین حسی که کم رنگ تر از 2 تای دیگست احساس بزرگتر شدن و کمی استقلال یافتنه. حس خوبیه ولی نباید آدم رو جوگیر کنه :) حس چهارم حس نیاز به دوست و رفیقه. دوستای مدرسه که همه رفتن شریف و امیرکبیر؛ دوستای مسجد هم که توی اراک و اصفهان پخش شدند. من هستم و خودم. حالا آدم خوب و درست از کجا پیدا کنم رو دیگه نمی دونم و امیدوارم خدا مثل دبیرستان آدمای خوب و سالم رو سر راهم قرار بده. حس پنجم هم که تنبلیه و همیشه اول پاییز هست و در طول سال هم جریان داره :( امیدوارم زود همه چیز درست بشه و با شرایط وفق پیدا کنم. دعاتون میکنم. دعام کنید. خدایا فقط خودت. یا علی

برچسب: نویسنده: شیدا کاظمیان تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 15:21

بسم رب الحسنین(ع). تقریبا دیگه کسی اینجا رو نمی خونه ولی اگر کسی خوند بهش سلام میدم. دیشب به این رسیدم که من برای رسالتی مبعوث شدم و وارد دانشگاه شدم. وقتی با اون تلاشِ واقعا کمتر از خیلیا و با کمک معنویات و همه ی مه و خورشید و فلک و ... رسیدم به اینجا. از تابستون قبل از کنکور که مشهد از امام رضا(ع) خواستم و اون اواخر هم که روز قبل از کنکور مادر بزرگم دعام کرد مامانم دعام کرد بعد رفتم گلزار و 2 تا مادر شهید من رو دعا کردند و خدایا تو به حرمت اون دعاها بهم قدرت دادی تا تمام داشته هام رو روز کنکور بیارم وسط و بهترین عملکرد رو نشون بدم. تونستم کنکور رو بهتر از تلاشم بدم و به خواسته ی دلم برسم در حالی که خیلی از دوستان نتونستن به خاطر اشتباهات امسال سنجش. علی ای حال تونستم برسم به جایی که دوست داشتم. سید گفت تو با دعای مادر شهید رفتی دانشگاه که نزاری خون شهید پایمال بشه تو دانشگاه. این خیلی جمله ی سنگینیه . نمی دونم حجم این مسئولیت چقدر میتونه زیاد باشه اون هم برای یک آدمی مثل من که به شدت حداقلی هستم. من باید توی دانشگاه خیلی تلاش کنم و بزرگ باشم تا شاید بتونم اندکی از این دِین بزرگ رو ادا کنم. خدایا تو که میدونی من چقدر کوچیکم. خودت دستم رو بگیر و عقلم رو قوی کن در حدی که به راحتی بتونم از پس این کار سخت بر بیام. بحق الحسین(ع) آمین یا رب العالمین.

برچسب: نویسنده: شیدا کاظمیان تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 15:21

صفحه بندی